-
آقای دکتر امیر نیک پی
-دکتری جامعه شناسی از مدرسه عالی علوم اجتماعی پاریس
-استاد جامعه شناسی و انسان شناسی حقوق بشر در دانشگاه شهید بهشتی
-مولف ٬مترجم٬پژوهشگر
-
آقای دکتر امیر نیک پی
-دکتری جامعه شناسی از مدرسه عالی علوم اجتماعی پاریس
-استاد جامعه شناسی و انسان شناسی حقوق بشر در دانشگاه شهید بهشتی
-مولف ٬مترجم٬پژوهشگر
روز جمعه ایمیلی را به آقای دکتر کاشانی فرستادم و ایشان را در جریان طرح ۱۱۳۰و برنامه های جمعیت گذاشتم.امروز وقتی از کرسی حقوق بشر بر میگشتیم تا چیزی بخوریم٬ استاد رو به طور اتفاقی در دانشگاه دیدیم٬کلی خوشحال شدم٬چون نتونسته بودیم قبلا حضوری با ایشان راجع به طرح صحبت کنیم .با ایشان صحبت کردیم ٬افرازه تراکت ها رو بهم داد تا به استاد بدم ٬ استاد از ما حمایت کردند .البته ایشان نظراتشون را هم به ما گفتن.اینکه به دنبال معلول ها فقط نباشیم و ریشه بسیاری از مشکلات جامعه ما سیاسی و عدم آگاهی مردم از این مشکلات می باشد.همچنین ایشان ابراز امیدواری کردند تا در همایش ۱۱۳۰ شرکت کنند.
آقای دکتر سید محمود مصطفوی کاشانی 
-دکتری حقوق خصوصی از فرانسه
-عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
-نویسنده ۱۹ مقاله ۳ کتاب
-نماینده ایران در دیوان داوری ایران و آمریکا
حقوق بشر ،صلح ودموکراسی یونسکو رفتیم و با آقای دکتر کوشا در رابطه با طرح و جمعیت صحبت
کردیم. قرار شد نظرشان را بعدا اعلام فرمایند.
روز اولی که به میدان ولی عصر رفتم تا با کودکانی در خیابان کار می کنند صحبت کنم با دو دختر کوچک مواجه شدم که یکی از آنها جلوی پاساژ ایرانیان نشسته بود و دستمال می فروخت ودیگری هم کمی آن طرف تر فال می فروخت. من جلو رفتم و دو بسته دستمال ازاو خریدم وسعی کردم که با او صحبت کنم. او گفت که اسمش زهراست و10 سال دارد و آن یکی هم که فال می فروخت خواهر او زینب بود که 8 سال دارد. آنها گفتند که پدر ومادرمان ما را مجبور به کار می کنند. آنها یک سال است که به مدرسه نمی روند چون پدر و مادرشان به آنها اجازه نمی دهند. زهرا تا دوم دبستان خوانده و زینب اصلا سواد ندارد وبه مدرسه نرفته است.
ساعت 19:30 بود و آنها هنوز نهار نخورده بودند من به آنها گفتم که می روم تا چیزی برایتان بخرم اما وقتی برگشتم زینب رفته بود به زهرا گفتم پس زینب کجاست چرا صبر نکرد زهرا گفت فکر کرد تو دیگر نمی آیی و رفت که کار کند. به زهرا گفتم دوست داری درس بخوانی؟ من می توانم کمکت کنم او گفت برو عمو جان تا حالا خیلی ها از این حرف ها به ما زدند اما نیامدند.
من باز هم با او صحبت کردم تا کمی اعتماد او جلب شد. به زهرا گفتم باز هم پیش شما می آیم دیدم که اشک در چشم های زهرا حلقه زده و بغض کرده دستی به سر زهرا کشیدم و کمی اورا آرام کردم تا لبخندی به من زد بعد از او خدا حافظی کردم. راستش خودم هم بغض کرده بودم و دیگر نمی توا نستم صحبت کنم.
دفعه بعد که دوباره به میدان ولی عصر رفتم زهرا و زینب را با سه پسر دیگر دیدم که آنها هم کار می کردند. وقتی زهرا و زینب من را دیدند خوشحال شدند و به طرف من آمدند. آنها می خواستند نهار بخورند . من هم با زهرا و زینب و و سه پسر دیگر رفتم تا با هم نهار بخوریم. اسم آنها علیرضا و امیرعلی و ناصر بود که ناصر و علیرضا باهم برادر هستند. علیرضا 10 ساله است و تا دوم دبستان خوانده و امیرعلی 12ساله تا اول راهنمایی خوانده وناصر 6 ساله هم که سواد ندارد بعد از خوردن نهار شش نفری به پارک لاله رفتیم. آنها گفتند که پدر و مادرشان آنها را مجبور به کار می کنند و خودشان در خانه بی کارند و به بچه ها می گویند که برای ما کار پیدا نمی شود. آنها ساعت 8 صبح به میدان ولی عصر می آیند و تا ساعت 10 شب کار می کنند. آنها باید روزی حد اقل 15000 تومان کار کنند وگرنه شب که به خانه شان در شوش می روند پدرشان آنها را کتک می زند که چرا کم کار کرده اند. آنها حتی برای اینکه جمعه ها کار نکنند و در خانه بمانند مجبورند که گریه زاری و التماس کنند تا دل پدر و مادرشان به رحم آید. آنها خیلی دوست داشتند که مانند بقیه بچه ها درس بخوانند و به مدرسه بروندولی می گفتند که ما راهی نداریم و مجبوریم که کار کنیم. من به آنها قول دادم که باز هم پیش آنها بروم و با آنها خدا حافظی کردم راستش دیگر داشتم دیوانه می شدم واصلا این حرف ها برایم قابل تحمل نبود
|
![]() |
ماده ۷۹ قانون کار
به کار گماردن افراد کمتر ۱۵ سال تمام ممنوع است.
